جومانگ به هر زحمتی که هست وارد قصر میشه و میره اتاق مادرش، یوهوا وقتی جومانگ رو می بینه در آغوشش می گیره و گریه می کنه

سربازها یه سرباز دیگه که جومانگ بیهوشش کرده رو پیدا میکنن و نارو میفهمه که جومانگ تو قصره، یوهوا از جومانگ میخواد خودشو قایم کنه تا دست دائه سو بهش نرسه به جومانگ میگه کسی که به سر باباش اینطوری اورده معلوم نیست با تو چیکار میکنه

همین موقع نارو وارد اتاق یوهوا میشه و یوهوا میزنه تو گوشش و میگه منو ببر پیش دائه سو تا ببینم اون بهت دستور داده وارد اتاق من بشی؟ نارو عذرخواهی میکنه و جومانگ هم که فرار کرده

سربازها اونا رو میبینن، جومانگ میگه شما یه زمانی دوش به دوش من میجنگیدین، اگه منو بکشین من بهتون دست هم نمی زنم ، اونا هم شرمنده میشن و تسلیم مییشن و میذارن بره

یوهوا زود به شاه خبر زنده بودن جومانگ رو میده

دوچی و دستیارش جومانگ و دوستاش رو میبینن و دستیاره میره دنبالشون که وسط راه موسانگ میگیردش و اونم یه مشت میزنه وسط دماغش و در میره

موسانگ میگه حدس میزدم شما اینجا باشین و واسه این اومدم که کاهن گفته تو باید بویو رو ترک کنی، جومانگ هم که یه دنده تر از این حرفهاست قبول نمیکنه و میگه من فعلا اینجا می مونم

یون تابال و اهل و عیال بر میگردن گیه رو و اونم از خاطرات جونیش واسشون میگه و سوسونو رو به عنوان رییس بعد از خودش انتخاب میکنه، سوسونو میگه من نمیتونم، لیاقتش رو ندارم و عمه سوسونو هم مخالفت میکنه اما یون تابال میگه حرف نباشه همینی که گفتم!

عمه سوسونو که حس حسادت زنونه داره میکشدش میگه بمیرم هم نمیذارم این دختره بشه رییس و تصمیم می گیره با یونگ دست به یکی کنه!

سوسونو توی فکره که یونتابال بی خبر درباره جومانگ حرف میزنه و وقتی میبینه سوسونو هاج و واج نگاه میکنه بهش میگه که جومانگ زنده است!

سوسونو میره یه گوشه و یواش یواش اشک می ریزه که یومی یول بهش دلداری میده و میگه اینو به عنوان بخشی از تقدیرت قبول کن، اوتایی از اون پشت سوسونو رو میبینه

سایونگ به اوتا نصیحت میکنه که انقدر مش...نخوره ، اما اون جواب میده زنی که خیلی وقته عاشقشم انقدر ناراحته و من نمیتونم کاری واسش بکنم

سرباز وفادار شاه برای جومانگ نامه میاره و توی این نامه شاه از جومانگ خواسته توی قصر حاضر بشه

شاه یه دادگاه تشکیل میده ، وزیرا موندن که چیکار کنن، وزیر اعظم میگه به هر حال اون شاه مملکته و باید دادگاه تشکیل بشه

همه حضور دارن و شاه بعد از یه مقداری شکسته نفسی، میگه شنیدم این جومانگه هم زنده است نه؟

بقیه تعجب میکنن که این شاه داره چی میگه، برادر ملکه میگه یه شایعه هایی شده بود که وقتی تحقیق کردیم دیدیم دروغه

شاه به دائه سو میگه نکنه میخواستن بکشنش؟ دائه سو میگه اگه اون زنده بود و بر می گشت من قلم پای کسی که میخواست اونو بکشه میشکستم، همین موقع شاه میگه جومانگ بیاد تو!

نارو دم دروازه شهر به جومانگ خوش امد میگه جومانگ در بین استقبال همه وارد میشه

همون موقع ملکه در حال خوش و بش با کاهن های خنگه که دارن الکی از خودشون تعریف میکنن و میگن از این به بعد خطری دائه سو رو تهدید نمیکنه

ملکه تا میشنوه جومانگ اومده عصبانی میشه

شاه و جومانگ با هم تنها میشن، جومانگ میگه که هرگز دائه سو رو واسه این گستاخی نمیبخشه

و شاه ازش میخواد تا فعلا یه مدت موش مرده باشن تا اب ها از اسیاب بیفته و دوباره قدرت دستشون بیاد

یونگ پو هم، به جومانگ میگه بیا دو سه تایی حال این دائه سو رو بگیریم اما جومانگ که حواسش جمع هستش میگه به نظر من بهتره که تو هم به دائه سو کمک کنی!

بعد از اونم توی یه ملاقات با دائه سو ، پاچه خواریش رو میکنه و میگه شکی نیست که تو ارامش رو به بویو برگردوندی کاری داشتی به من بگو

جومانگ یه سویا رو به مادرش معرفی میکنه و از اینکه اون جونش رو نجات داده میگه

یوهوا هم که حال و هوای جومانگ رو خوب میدونه می خواد از فکر سوسونو بیاد بیرون جومانگ واسه دیدن سوسونو به راه میفته

از اون طرف خواهر یون به یونگ پیشنهاد میده که در عوض اینکه پسرش رو رییس گیه رو کنه واسش شمشیری که موپالمو ساخته رو میاره

توی شورای بین روسا همه به ضرر یونتابال رای میدن و اون برکنار میشه

سوسونو که ناراحتیهای زیادی رو تحمل میکنه مریض میشه

و اتفاقات بد با دزدیده شدن موپالمو و موسانگ تکمیل میشه

وقتی جومانگ به دیدن یونتابال میاد سوسونو از بالا فقط بهش نگاه میکنه و میره یه گوشه اروم گریه میکنه

شوهرش میگه برو ببینش اما سوسونو میگه من دارم اونو فراموش میکنم

همین موقع خبر دزدیده شدن موسانگ و موپالمو رو به جومانگ میدن

جومانگ میدونه که هنوز پاش به بویو نرسیده یه جنگ دیگه با دائه سو در راهه....








.jpg)
.jpg)
