
یادتونه که تسوخالی میبست که واست یه عروسی جانانه میگیرم....
اتفاقا
خالی نمیبنده و راست میگه ،هر چی وزیر و سفیر و حاکم و ناظم هست رو به
عروسی جومونگ دعوت میکنه، از اونجایی که تسوخیلی مهمونوازه، گیه رو هم جز
لیست مدعوین هست وتوی گیه روهرج و مرج میشه که حالا جطوری این خبر رو به
سوسانو بدیم که پس نیفته؟!
یونتابال سفارش میکنه که حتما به سوسانو بگن چون اون دیگه الان ریییس گیه رو هست و دیکه واسه خودش مثل یه مرده
سو عمه اش رو به مسافرت میفرسته تا هم از توطئه چیدن دورباشه همینکه یه مدت چشمش به ریخت اینا نیفته
بالاخره اوتایی مثل یه مرد جریان عروسی جومونگ رو میگه و ازش میخواد اجازه بد ه که اون به جای سو به عروسی بره
سو میگه ینطوری تسومیگه بارداریشو بهونه کرده واسه اینکه نیاد خودم میرم تو کاریت نباشه
بعدش هم فراموشش میکنم(حواستون باشه چند بار تاحالا قول داده دیگه فراموشش کنه!)
تسواز
فرصت عروسی استفاده میکنه تا با دعوت کردن مهمونها از کشورهای دیگه قدرت
خودشونشون بده ، جومونگ هم این مسئله رو به شاه میگه ...
شاه که فعلا فقط یه عروسکه به جومونگ میگه بعد از عروسی برو به کوه فلان چون من جسد باباتو اونجا گذاشتم....
فرماندار هیون تو هم واسه عروسی میاد ، روز عروسی میرسه وهمه جمع میشن
ببینین تسوبا چه نگاهی به سوسانو و دل سوخته اش نگاه میکنه!
عروس و داماد میان و جومونگ یواشکی به سو نگاه میکنه و سو هم متقابلا...


سو
بعد از عروسی میخواد به اون کوه که تازه از محافظ شاه میشنوه که تسوسر
پدرش رو واسه گرفتن نمک از فرماندار هیون تو به اون داده،خیلی ناراحت میشه
و کله اش داغ میکنه و امپرش میزنه بالا
سر میزنه به کوه و بیابون و یاد باباش میکنه

سه تا مارمولک زشت کنار هم جمع شدن و حتما تا الان حدس زدین که این دفعه هم حاکم هیون تو از تسویه چیز دیگه میخواد!

حاکم میخواد که پناهند ه ها رو به عنوان برده به هان بفرسته!
تسوچشماش گرد میشه و اخ و اوخ و وای و نه میکنه و میگه نمیشه و ابروم میره و مردم چی میگن و خاک به سرم و این حرفها...
اما دختره میگه بابا تو بشین و نگاه کن من راضی اش میکنم
همینطور هم میشه و تسواز جومونگ میخواد که پناهنده ها رو جمع کنه
شاه از اینکه پسرش انقدر خنگه و هرچی زنش بهش میگه انجام میده خیلی ناراحت میشه و میگه این جومونگ نیم وجبی رو بیارین پیش من!

جومونگ به شاه و مادرش میگه اگه من اینکارو نکنم یکی دیگه میکنه پس بذارین من کارم رو انجام بدم

اویی و ماری و هیوپ به خاطر اینکه جومونگ حاضر شده اینکارو بکنن خیلی از دستش ناراحت میشن واونو ول میکنن و میگن ما دیگ واسه تو کار نمیکنیم
جومونگ هم راحت میگه به سلامت!

موپالمو و موسان که حرکات جومونگ رو درک نمیکنن فلسفه بافی میکنن و موسان میگه از بس این بدبخت زجر کشیده ، دیگه تحمل نداره وهر چی سرش بیاد رو قبول میکنه، اون از عشقش اون از جنگش اون هم از ننه اش!

فرمان دستگیری پناهنده ها صادر میشه و جومونگ رهبری رو قبول میکنه،به کتک و زور و اجبار پناهنده ها رو می ن و جومونگ هم تماشا میکنه

هیوپ که دیگه طاقت این چیزها رو نداره به گیه رو میره تا اونجا کار کنه
سوسو نوکه از کارهای جومونگ سر در نمیاره با
یومیول مشورت میکنه و اونم میگه ، چی فکر کردی این پسره فرمانده هائه مو
سو هست حتما یه فکر ی تو کله اش هست


همه حواسشون پرته جز ملکه که به تسومیکه ننه اینقدر به این جومونگ مارمولک اعتماد نکن این بدبختت میکنه ها

تسومیکه من از چشمام به جومونگ بیشتر اطمینان دارم اون به من خیانت نمیکنه
بالاخره جومونگ نقشه اش رو برای شاه رو میکنه و میگه من میخوام با پناهنده ها از بویو فرار کنم
و ازمادرش و شاه هم یمخواد که با اون بیان

هر چی شاه به یوهوا اصرار میکنه که با جومونگ بره ، یوهوا میگعه اون الان دیگه زن داره ولی اگه من تو رو ول کنم،دیگه تو کسی رو نداری .....شاه گریه میکنه و دست یوهوا رو میگیره

جومونگ توی یه کافه ،ماری و اویی رو که دعوا کردن پیدا میکنه و راجع به نقشه اش میگه و اونا از اینکه منظور جومونگ رو نفهمیدن و تند رفتن معذرت خواهی میکنن

علاوه بر ملکه یه جانور موذی دیگه هم هست که باورش نمیشه جومونگ به تسووفادار باشه و از محافظش میخواد چشم از جومونگ برنداره

جومونگ از تسومیخواد که بردن پناهنده ها رو به عهده اون بذاره ،دائه سوقبول میکنه و گور خودشو با دست های خودش میکنه









.jpg)
.jpg)
