
مارمولک بزرگ فکر میکنه که چطور دائه سو رو راضی کنه که جومانک واسش نقشه داره!
بعد هم به سولان میگه یا جلوی این نوچه ات رو میگیری یا دفعه بعد به جرم جاسوسی میکشمش

و دائه سو سرزده سرو کله اش پیدا میشه و گیر میده که تو خیلی خسته ای و به جای تو میخوام بگم نارو پناهنده ها رو ببره ،جومانگ هم که میبینه اصرار کردن فقط دائه سو رو مشکوک میکنه ، قبول میکنه

جومانگ به باباش میگه یه بهونه ای پیدا کنین که فعلا خربزه ابه وشاید دائه سو دستمون روخونده

برو بچ خوشحال هم هنوز هیچی نشده و اسب پیش کشی رو نیاوردن ،میرن بین کوه و کمر یه جا واسه زندگی پناهنده ها پیدا میکنن

یونگ پوی ننه مرده هم به عنوان گروگان وارد هیون تو میشه وعین برج زهر مار وارد شهر میشه

سوسونو هم که مسئولیت گیه رو خفش کرده ،دنباله راه حلیه که بتونه از شر سانگ خلاص بشه و مجبور نباشه یه عالمه مالیات به بویو بده

واسه همین با اون فرمانده ای که قبلا باهم به کشور گوسان رفتن و نمک اوردن صحبت میکنه که نمک بویو رو قطع کنه ،فرمانده هم قبول میکنه

اما سوسونو که معرفت سرش میشه ، شوهرش رو میفرسته(دقت کنین که خودش نمیره شوهرشو میفرسته)
و پیغام میده که چون ما باهم نمک کشور گوسان رو کشف کردیم اجازه تورو لازم داریم واسه اینکه نمک رو به بویو قطع کنیم ،جومانگ هم که از خدا خوسته و دنبال بهونه میگرده میگه هر کاری دوست دارین بکنین

یومیول هم دیگه بیشتر از این توی گیه رو بند نمیشه و میخواد به جومانگ ملحق بشه، یونتابال خیلی از رفتنش ناراحت میشه

شاه واسه بهونه پیدا کردن ،یه نقشه میکشه و به دائه سو میگه یوهوا واسه مراقبت کردن از من مریض شده و دکتر گفته باید بره چشمه اب گرم (همون سوناو جکوزی خودمون)تا خوب بشه منم میخوام باهاش برم

تا ملکه ایننو میشنوه جیغ و داد و فریاد رو میذاره روش که نه ، نذار برن اینانقشه کشیدن ، تو نمیفهمی و ازاین حرفها

بالاخره با هزار کش و قوس دائه سو قبول میکنه

جونم
براتون بگه که لحظه خداحافظی مادر و جومانگ هم دیدنیه، مادرش میگه از
اینجا که رفتی به پشت سرت هم نگاه نکن و مار وبیخیال شو و یادت باشه که
فقط زمانی ازت راضی ام که به هدفت برسی جومانگ به مادرش احترام سانایورایی میذاره و اماده رفتن میشن ، نارو شاه ویوهوا رو میبره....

جومانگ هم زنشو اماده رفتن میکنه و بهش میگه ما که رفتیم تو با موپالمو بیا پیشمون

















.jpg)
.jpg)
